من / عشق
پاك يعني
سرزمين لحظه
يعني بيداد
عشق من
باختن عشق
جان يعني
زندگي ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق / من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 20:19  توسط آرمان
|
من دوست دارمت؛
چون سبزه های دشت
چون برگ سبز در ختان نارون .
معيارهای تازه ی زيبايی ،
با قا مت بلند تو سنجيده می شود ، زيبايی عجيب تو معيار تازه ای ست؛
با غربت غريب فرا وانش.
مانند شعر من ،
- اين شعر بی قرين!
-و اين تفاخر از سر شوخی ست!-
نازنين!
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 17:11  توسط آرمان
|
یه ترکه ، پوست موز تو خیابون دید. بعد با خودش گفت!:آه ، بازم باید بخورم زمین
به ترکه توپ فوتبال نشون دادن گفتن: این چیه؟ ترکه کلی فکر کرد و گفت: شطرنج گردالی 
به ترکه میگن: شما تهرانی هستيد؟؟ ترکه گفت: چشاتون قشنگ میبینه
یه روز یه ترکه میمیره باباش رضایت نمیده
ترکه جونش به لبش می رسه تف ميکنه ميميره
به ترکه می گن اولين نفری که رفت مکه حاجی شد کی بود می گه : حاج زنبور عسل
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 17:7  توسط آرمان
|
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 13:2  توسط آرمان
|
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 21:51  توسط آرمان
|
عشق خاطره ایست که زمان را
توان نابودی آن نیست
نوایی است روح پرور
شاد و خوش آهنگ
نوایی که ترنم آن به گوش
نمی رسد.
یه گپ بی ریا و خودمونی
با سلام یاران صمیمی... .همیشه دوست داشتم چیزی بگم یا کاری کنم که بقیه رو مثه خودم هوایی کنم!! حالا دارم میگم ... اکه دوست دارین مثه من بشین با من همراه باشین...همتونو قد یه دنیا دوست دارم. واسه اینکه می دونم مثه من دربس مخلص خداین!!.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 21:42  توسط آرمان
|
خوبی های زندگی را refresh کنیم
بدی ها را delet کنیم
عشق را در دلهایمان set up کنیم
در وبلاگ دلمان از زیبایی بنویسیم
در موقع خشم stand by بنماییم
ادامه دارد...
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 17:57  توسط آرمان
|
+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1384ساعت 16:30  توسط آرمان
|
فرياد نزن اي عاشق که فريادرسي نيست
فرياد نزن اي عشق که دلداري نيست
فرياد نزن اي درد و رنج که قلب مهرباني نيست
فرياد نزن اي قلب که مرحمي نيست
فرياد نزن اي دل،دل که همواره خون نيست
فرياد نزن اي چشم که آغوش گرمي نيست
فرياد نزناي اشک که غمجواري نيست
فرياد نزن اي دست که دستگيري نيست
فرياد نزن اي دوست که دگر دوستي نيست
فرياد نزن اي مهربان که هم صدائي نيست
فرياد نزن اي خوب که هم زباني نيست
فرياد نزن اي نفس که هم نفسي نيست
فرياد نزن اي عاشق که آشنائي نيست
+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1384ساعت 16:29  توسط آرمان
|
تورا نگاه ميكنم كه خفتهاي كنار من
پس از تمام اضطراب ، عذاب و انتظار من
تورا نگاه ميكنم كه ديدني ترين تويي
و از تو حرف ميزنم كه گفتني ترين تويي
من از تو حرف ميزنم شب عاشقانه ميشود
تو را ادامه ميدهم ، همين ترانه ميشود
كاش به شهر خوب تو مرا هميشه راه بود
راه به تو رسيدنم ، همين پل نگاه بود
مرا ببر به خواب خود كه خستهام از همه كس
كه خواب و بيداري من هر دو شكنجه بود و بس
من از تو حرف ميزنم شب عاشقانه ميشود
تو را ادامه ميدهم ، همين ترانه ميشود
تو را نگاه ميكنم كه خفتهاي كنار من
پس از تمام اضطراب ، عذاب و انتظار من
تو را نگاه ميكنم كه ديدني ترين تويي
و از تو حرف ميزنم كه گفتني ترين تــــــــويي ...
+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1384ساعت 13:22  توسط آرمان
|
به نام او که تنها نفس اوست که اگر بر گل دميده شودانسان می آفريند
اين روزهای با تو
تک نکته های عشق اند
بی تو دو ديده اشک است
در خلوت شبانگاه
زيباب من لحظه های با تو بودن برايم ثانيه های پر مفهوم زندگيست.
شانه هايت را به ديده های گريانم بسپار و برايم از عشق بخوان. ار معنای زيبای لحظه های زندگی..............
+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1384ساعت 13:20  توسط آرمان
|
مثل یک غروب تنها
که می شینه پشت ابرا
یک سکوت بی تناهم
توی این بیهودگی ها
لحظه ها را می شمارم
+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1384ساعت 0:29  توسط آرمان
|
و عشق...
واژهء غريبی که می گويند پر از نور اميد است
زيباست و عطر بهاررا جاودان دارد
اما دريغ...
عشاق ندانستند که نور اين سر زمين را اميدی نيست
و
روشنايش را ديری نمی پايد...
+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1384ساعت 0:24  توسط آرمان
|
تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل درآغوشت نگيرم
تويی آن آسمان صاف و روشن
من اين کنج قفس مرغی اسيرم
ز پشت ميله های سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران به سويت
در اين فکرم که دستی پيش آيد
و من ناگه گشايم پر به سو
در اين فکرم که در يک لحظه غفلت
از اين زندان خاموش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگيرم
در اين فکرم و ميدانم که هرگز
مرا ياريی رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
فروغ
+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1384ساعت 0:23  توسط آرمان
|
و ان هنگام که نگاهم با نگاهت اشنا شد،
واژه در توصيف لحظه ايستاد...
وعشق ميان دو ديده تقسيم شد...
و چه زيباست سخن عشق!
در ابتدا چه ساده می نمود...
مانند چيدن سيبی از درخت...
لمس ان و بوسيدن ان...
گريستن به خاطر تو، و زندگی بخاطر تو...
وقتی که اشک مهمان لحظه های بی تو می شود...
وقتی دل امدنت را نويد می دهد...
اينگونه است که عشق بی صدا وارد خانه دلت می شود...
و هنگام روييدن گل سرخ عشق بود که،نامت بر روی ديوار دلم نقش بست...
و عشق، تنها عشق است.......
بر گرفته از وبلاگ http://ham-rah.persianblog.com
+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1384ساعت 0:6  توسط آرمان
|